كسي كه در اين سوي جهان نيكي مي كند
و آن را در بركه يِ هستي مي اندازد
بي ترديد
در آن سوي جهان
كسي ديگر آن را از آب خواهد گرفت
هيچ چيز ضايع نمي شود
well come
كسي كه در اين سوي جهان نيكي مي كند
و آن را در بركه يِ هستي مي اندازد
بي ترديد
در آن سوي جهان
كسي ديگر آن را از آب خواهد گرفت
هيچ چيز ضايع نمي شود

سلام
همگی منو میبخشید
من خیلی دیر به دیر میام نت
یه کم سرم شلوغ شده![]()
ممنون که به یادم هستید
به نام آنکه بر وجود انسان دمید
و به نام آنکه دل را آفرید
تا پدیده ای چون عشق را معلول آن کند
پس به نام پروردگار عشق و
به نام پروردگار هستی
سلام به همه دوستان عزیز
![]() ![]() | ||
|
عاشق؟ کاشکی میتونستم حرف دلم رو بگم اما اونقدر سنگینه که می دونم تحمل گفتنش رو ندارم. در مورد عشقمه. کاشکی من به جای اون بودم. نمی تونم بگم. فقط برای هیما و جوونای دیگه ای که به خاطر هیچ توی شرایط خطرناکی هستند دعا کنید. آدمایی که یه عالمه آرزو دارند اما جونشون رو بخاطر آدمای دیگه گذاشتند کف دستشون و باید بجنگند. به اجبار.یه عده هم مردم رو اذیت میکنند و اون بالایی ها واسه خودشون تصمیم میگیرند جوونای مردم رو میفرستند جلو. آخه این شد عدالت؟ حقوق بشر کجاست؟ حیف نیست؟ آخه چرا آدما همدیگه رو میکند؟ چرا ظلم؟ پس خدا کجاست؟ اگه خدا واقعا خداست اگه حرفای قران و نماز واقعی هست ... هیمای من باید سالم برگرده. اگه اتفاقی واسش بیوفته دیگه بزرگی و لطف و هرچی صفت خوب خدا رو که میگن قبول ندارم. من هیما رو سپردم به خودش. بزرگترین هدیه ای بود که توی عمرم گرفتم. عشقی که حاظر نیستم با تمام دنیا عوضش کنم. هدیه ای که به کسی میدن نباید پس گرفت. خدایا مواظب عشق من باش.
تقدیم به بی وفایان: *قسمت نبود گاه به گاه ببینمت*
* تنها به قدر نیم نگاهی ببینمت* *هر طور میل توست ،همان می کنم عزیز*
*تو پشت ابرهایی و حتی نخواستی*
|

دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد. از مبارزه خسته بود. نمی دانست چه کند. بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده می دید مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند. پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از اب کرد و آنها را جوشاند. سپس در اولی تعدادی هویج، در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد و بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه منتظر ماند.
دختر هم متعجب و بی صبرانه منتظر بود. تقریبا پس از 20 دقیقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هویج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت.
سپس رو به دختر کرد و پرسید: "عزیزم چه میبینی؟" دختر هم در پاسخ گفت: "هویج تخم مرغ و قهوه."
پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند. هویجها نرم و لطیف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید. دختر دلیل این کار را سوال کرد و پاسخ شنید: "دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند ولی از خود رفتارهای متفاوتی بروز دادند. هویج های سخت و محکم، ضعیف و نرم شدند. پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغها سخت شدند ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت اب را تغییر دهند." سپس پدر از دخترش پرسید: "حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی رو به رو می شوی مثل کدام یک رفتار می کنی؟ هویج، تخم مرغ یا قهوه؟
فدای محبتتون که منو قابل می دونین میان اینجا بهم سر می زنین![]()