تبليغاتX
باد خزان

باد خزان

well come

كسي كه در اين سوي جهان نيكي مي كند

و آن را در بركه يِ  هستي مي اندازد

بي ترديد

 در آن سوي  جهان

كسي ديگر آن را از آب خواهد گرفت

هيچ چيز ضايع نمي شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 21:32  توسط تنها  | 

  • مگو هرگز خداحافظ........

               دوستت دارم ای گل ناز من

  •  به هوای تو تمنا شده ام، می دانی؟
  •  گم شدم در تو و پیدا شده ام، می دانی؟
  •  ===========================
  •  در این غمکده کس ممیراد یا رب!
  •  به مرگی که بی دوستان  زیستم موی سپید را فلک رایگان نداد
  •  این رشته را به نقد جوانی خریده ام
  • ==================================
  •  گرچه می دانم قسم خوردن به جانت خوب نیست
  •  هم به جان تو که یادم نیست سوگندی دگر
  • ==============================
  •  و حالا احظه های من،گرفتار سکوتی سردوسنگین
  •  و چشمانم که تا دیروز به عشقت می درخشید ،
  •  نمی دانی چه غمگینند.
  • ===================================
  •  دلم بی تاب رویت می شود باز
  •  میان عاشقان ، عاشق ترینم  
  • ===================================
  • سلام به دوستان گلم:
  •  این  غزلو تقدیم می کنم به تمام عاشقایه دنیا
  • ========
  • پس لطفا اگه عاشقی بخون.....
  •                                       گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
  •  بین من وعشق فاصله ای نیست
  •  گفتم که کمی صبر کن وگوش به من کن
  •  گفتی که باید بروم حوصله ای نیست
  •  گفتی که کمی فکر خودم باشم ، وآن وقت
  • جزء عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
  •  رفتی خدا پشت و پناهت به سلامت
  •  بگذار بسوزد  دل من مساله ای نیست
  •     راستی تا حالا  فکر کردید عشق مثل چیه؟   ؟
  •  خب  مشکلی نیست من بهتون میگم           
  • عشق مثل آب می ماند که می توانی درون دست
  •  خودت پنهان کنی،ولی بعد که دستت را
  •  باز می کنی ،می بینی نیست!
  •  قطره قطره چکیده ،
  •  بی آنکه بفهمی، اما
  •  دستت پر از خاطره است!!!!
  •  خب دیگه فکر کنم کافی باشه
  •  نمی دونم د قت کردید یا نه!!!!    ولی این آپم با همه آپام  فرق داشت،خب ما اینیم دیگه!!.. امیدوارم آپا بدیم بیشتر بهتون بچسبه    راستی بگم من به قولم وفا کردم و چند
  •  ماهی آپ نکردم دیگه گفتم خیلی بد میشه راه براه آپ نکنم .......دیگه این شد که آپ
  •  کردم
  •   خب دیگه بچه ها من مرخص شم از خد متتون
  •  حرف پایانیمم که فکر کنم مشخصه

 

  • به خدا می تونی حدس بزنی
  •  بابا   می دونی
  •  اصرار نکن
  •  دیگه
  • باشه میگم             ..................»»»»»   نظر


  • ادامه مطلب 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 16:41  توسط تنها  | 

  •  
+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 16:14  توسط تنها  | 

دروازه عشق

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 19:23  توسط تنها  | 

جاده خیال انگیز

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 19:21  توسط تنها  | 

سلام

همگی منو میبخشید

من خیلی دیر به دیر میام نت

 یه کم سرم شلوغ شده

ممنون که به یادم هستید

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 14:40  توسط تنها  | 

تصاویر زیبا: مناظر طبیعی
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:41  توسط تنها  | 

به نام آنکه بر وجود انسان دمید  

و به نام آنکه دل را آفرید

تا پدیده ای چون عشق را معلول آن کند

پس به نام پروردگار عشق و

به نام پروردگار هستی

سلام به همه دوستان عزیز

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 22:29  توسط تنها  | 

 
 

عاشق؟

کاشکی میتونستم حرف دلم رو بگم اما اونقدر سنگینه که می دونم تحمل گفتنش رو ندارم. در مورد عشقمه. کاشکی من به جای اون بودم. نمی تونم بگم.

فقط برای هیما و جوونای دیگه ای که به خاطر هیچ توی شرایط خطرناکی هستند دعا کنید.

آدمایی که یه عالمه آرزو دارند اما جونشون رو بخاطر آدمای دیگه گذاشتند کف دستشون و باید بجنگند. به اجبار.یه عده هم مردم رو اذیت میکنند و اون بالایی ها واسه خودشون تصمیم میگیرند جوونای مردم رو میفرستند جلو. آخه این شد عدالت؟  حقوق بشر کجاست؟

حیف نیست؟ آخه چرا آدما همدیگه رو میکند؟ چرا ظلم؟ پس خدا کجاست؟

اگه خدا واقعا خداست اگه حرفای قران و نماز واقعی هست ... هیمای من باید سالم برگرده.

اگه اتفاقی واسش بیوفته دیگه بزرگی و لطف و هرچی صفت خوب خدا رو که میگن قبول ندارم.

من هیما رو سپردم به خودش. بزرگترین هدیه ای بود که توی عمرم گرفتم. عشقی که حاظر نیستم با تمام دنیا عوضش کنم. هدیه ای که به کسی میدن نباید پس گرفت.

خدایا مواظب عشق من باش.                                

 

تقدیم به بی وفایان:

 

*قسمت نبود گاه به گاه ببینمت*

 

 

 * تنها به قدر نیم نگاهی ببینمت*

 

 

 *هر طور میل توست ،همان می کنم عزیز*

 

 

   * شاید خودت دوباره نخواهی ببینمت  *         

 

 

  *تو پشت ابرهایی و حتی  نخواستی*

 

 

    *یک آن فقط به هیات ماهی ببینمت*

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 20:43  توسط تنها  | 

دختری از سختی های زندگی به پدرش گله می کرد. از مبارزه خسته بود. نمی دانست چه کند. بلافاصله پس از اینکه یک مشکل را حل شده می دید مشکل دیگری سر راهش آشکار می شد و قصد داشت خود را تسلیم زندگی کند. پدر که آشپز ماهری بود او را به آشپزخانه برد. سه قابلمه را پر از اب کرد و آنها را جوشاند. سپس در اولی تعدادی هویج، در دومی تعدادی تخم مرغ و در دیگری مقداری قهوه قرار داد و بدون اینکه حرفی بزند چند دقیقه منتظر ماند.
دختر هم متعجب و بی صبرانه منتظر بود. تقریبا پس از 20 دقیقه، پدر اجاق گاز را خاموش کرد، هویج ها و تخم مرغها را در کاسه گذاشت و قهوه را در فنجانی ریخت.
سپس رو به دختر کرد و پرسید: "عزیزم چه میبینی؟" دختر هم در پاسخ گفت: "هویج تخم مرغ و قهوه."
پدر از دختر خواست هر کدام از آنها را لمس کند. هویجها نرم و لطیف بودند و تخم مرغها پس از شکستن و پوست کندن سخت شده بودند. در آخر پدر از او خواست قهوه را ببوید. دختر دلیل این کار را سوال کرد و پاسخ شنید: "دخترم هر کدام از آنها در شرایط ناگوار یکسانی در آب جوش قرار گرفتند ولی از خود رفتارهای متفاوتی بروز دادند. هویج های سخت و محکم، ضعیف و نرم شدند. پوسته های نازک و مایع درون تخم مرغها سخت شدند ولی دانه های قهوه توانستند ماهیت اب را تغییر دهند." سپس پدر از دخترش پرسید: "حالا تو دخترم وقتی در زندگی با مشکلی رو به رو می شوی مثل کدام یک رفتار می کنی؟ هویج، تخم مرغ یا قهوه؟

 

فدای محبتتون که منو قابل می دونین میان اینجا بهم سر می زنین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 20:33  توسط تنها  |